با اینکه در حد تمام خوب ها خوبی
آرامش روح و روانم را تو آشوبی
دلچسب تر، اَز خواب بعدازظهر پاییز و
خوشمزه تر حتی ز سوهان های مرغوبی
من در خروش از غرش طوفانم اما تو
دنبال فرصت های ناب و امن و مطلوبی
بر خرمن احساس من انبار باروت و
بر آتش این سینه ی آزرده دل چوبی
دیگر نمی گیری سراغ دردهایم را
دیگر گمانم جام زهرآلود مشروبی
من عشق را در رقص چشمان تو می بینم
اما تو در اندیشه ی انکار و سرکوبی
با اینکه می دانی دلیل ترس هایم را
اما دگر بر کوبه ی قلبم نمی کوبی
با این همه از تار و پودت عشق می بافم
تا گرد از آئینه ی دلدادگی روبی
حتی اگر هر لحظه جانم را به لب آری
صد سال دیگر هم برایم خوب و محبوبی
نویده نامجوفر


