لامِرد را نامردها آوار کردند
لامِرد را نامرد ها آوار کردند
بر کینه ورزی ناکسان اقرار کردند
خفاش ها در عصر اسپند آمدند و..
چشمان پاک روشنا را تار کردند
در عصر آن روز زمستانی زمین را
محروم از خورشید بالاجبار کردند
آتش به جان نخل ها افروختند و..
از تخطئه با افتخار اظهار کردند
خونریز ها اندوه و ماتم را پسینی..
دعوت به صرف وعده افطار کردند
از خاک پُر شد سفرهٔ افطار ِ مادر..
نان پدر را بارها تبدار کردند
گلخانه های سنبل و آلاله ها را
خشکانده و صحرای ناهموار کردند
آن عصرِ وحشت شیشه ها پاشید بر خاک
آیینه ها را خُرد و بی مقدار کردند
خرچنگ ها از حوض ماهی ها گذشتند
نامردها، نامردیِ بسیار کردند
کاشی کف پوش حیاط خانه حس داشت
حال و هوای کوچه را مردار کردند
بی رحم ها، آن نانجیبان روانی..
هی ضربه پشت ضربه، هی تکرار کردند
هی ضربه پشت ضربه هی تکرار و تکرار
بر ضربه های سخت تر اصرار کردند
خرما پزون شد! در دل اسفند گُر گُر!
وقتی نخیلات جنوب ایثار کردند
موجی تمام دشت را در شور شب برد
مردان به میدان آمدند و کار کردند
با بولدوزر هایی که روزی در بزنگاه
بی واهمه با دشمنان پیکار کردند..
باور در آنان موج می زد تا دل شب
دیوار ها را یک به یک بیدار کردند
پیراهنی را یافتند آخر در آوار..
بابا صدا زد دخترم هلما کجایی؟!
«برای شهیده هلما احمدی زاده»
#پدرام_اکبری


