خنده ای نمی آید در مسیر لبهایم
دیده دست من سیگار توی کوچه بابایَم
دیده او مرا آیا؟!.. یا ندیده است انگار
می رود به راه خود قد خمیده،.. می پایَم..
ردّ پای بابا را می شمارم و شاید..
او گذشته از فرزند یا ندیده آنجایَم!
بی خیال من هرگز او نبوده می دانم
بوده در کنار من، هر زمان که تنهایَم
می رود.. نمی دانم، شاید او نمی خواهد
خواری مرا بیند آن چنان که رسوایَم!
سر زدم به دیوار و دودی از دلم بر خواست
آتش از تنم سر زد شعله ور شده نایَم
ناگهان تلاقی شد با نگاهِ بابا جان..
دیدگانم و عکسش،خاطرات و رویایَم!
پدرام اکبری
https://eitaa.com/pedram_akbari


