آی قصه قصه قصه
آی قصه قصه قصه
نون و پنیر و پسه
بشین پاشو بازی کن
نخور این همه غصه
بافته برات زنجیرِ
آهنی و حلقه دار
کی بافته؟ عمو بافته
قار قار خبردار
تو سینه جون نمونده
تو سفره نون نمونده
زاغی پنیر و برده
دل همه را سوزونده
بشین پاشو شر نشو
بشر بشو خر نشو
کور نشو چل نشو
تو چل چلی کر نشو
قصه به سر اومده
به سر رسیده قصه
ته نداره قصه ها
نرفته درد و غصه
آهای کلاغ بدبخت
بالا نرو سیاهه
پایین بیا هیچی نیست
ماه و ببین تو چاهه
یه شب که عکسش افتاد
تو حوض ماهیا دید
ماه کوچولو چل شد
تو آب یه باره پرید
اون که رخش سفید بود
این جوری داغون شده
اسیر دست تقدیر
خیلی دلش خون شده
تو که سیاه و زشتی
سهم تو از روزگار
شده که غوغا کنی
چهچهِ نه قار قار
مدتیه که هیچ جا
زاغ و کسی ندیده
میگن که گرگ بد جنس
یه شب اونو دریده
صدای ساز و دهل
می رسه از ته باغ
بوی کباب پیچیده
گم شده اما الاغ
خوشگل ناز قندی
یه چیز بگم بخندی
تو هم میری ته باغ
دَهَنو اگه نبندی..
پدرام اکبری


