شادی ندارد چهره اش چون منزوی هاست
شادی ندارد چهره اش چون منزوی هاست
سایه ندارد بی نهایت دست تنهاست
از سایه گفتم ابتهاج آمد نه با شوق
در روحِ شاعر شادمانی سمت رویاست
او عاشقانه شعر می گوید شهیر است
چون شعر ناب شاملو از بطن آیداست
نو آورانه واژه ها را می شمارد
اندیشه هایش تازه و بکر است، نیماست
از ده برادر هفت تا صحرانشین شد..
اِخوان ثالث این زمان مغروق دریاست
سهراب آغشته ست با خون ،با شقایق..
بر ماسه ها خوابیده و مشغول انشاست
وقتی که عصیان می کند او پر فروغ است
در زندگی آن زن تو را، تنها تو را خواست!
تنظیم اگر از دستهایش رفته باشد
توفیق می یابی ببینی او گل آقاست
اقبالِ سعد رودکی شد تا که خاقان..
با جامی از دُرّ دَری فردوسی آراست!
بنگاله و لاهور یا شیراز و تبریز..
تا قونیه هر فارسی گو در بخاراست!
گل ها همه از یک تبار و ریشه هستند
این خانهٔ گل ایمن از تاراج یغماست


