شادی ندارد چهره اش چون منزوی هاست
سایه ندارد بی نهایت دست تنهاست
از سایه گفتم ابتهاج آمد نه با شوق
در روحِ شاعر شادمانی سمت رویاست
او شاعرانه شعر می گوید شهیر است
ایل و تبارش شاملو از بطن آیداست
سر در گم است و واژه ها را می شمارد
اندیشه هایش تازه و بکر است، نیماست
از ده برادر هفت تا صحرانشین شد..
اِخوان ثالث این زمان مغروق دریاست
سهراب آغشته ست با خون ،با شقایق..
بر ماسه ها خوابیده و مشغول انشاست
وقتی که عصیان می کند او پر فروغ است
در زندگی آن زن فقط تنها تورا خواست!
تنظیم اگر از دستهایش رفته باشد
توفیق می بیند در آخر او گل آقاست
گل ها همه از یک تبار و ریشه هستند
این خانهٔ گل ایمن از تاراج یغماست


