سوال بیخودی
دوباره با سر دستت عذاب آوردی
تپش تپش،ضربان ،اضطراب آوردی
منی که در شب عشقت همیشه بدمستم
چرا برای دلِ من شراب… آوردی
برای جنگ برابر چرا به نامردی
کنارِ« کُلت » نگاهت خشاب آوردی
برای جذب اسارت به بند آغوشت
ز تار موی سیاهت طناب اوردی
که بند بندِ وجودم به شورشی افتاد
دوباره آمدی و انقلاب آوردی
به بوسه های پیاپی به داغی لب هات
شبیه قند و نباتی مذاب آوردی
برای ذهن مریضم که سخت درگیر است
سوال بیخودیِ بی جواب آوردی
چگونه با تن خود در حصار آغوشم
خزیده ای و چنین پیچ و تاب آوردی ؟؟
#مهدی_شهسواری


