طرحی از یک زندگی بود؛ آنچه بر یاران گذشت
آنچه بر پاروزنانِ رودِ یخبندان گذشت
ساحلِ گرمی به تور ما نخورد و گر رسید؛
موکبِ کبریت و کاهی، در شب باران گذشت
جان که سرد و گرمیاش تا گردشِ آبش کشید
گاه، یخ زد؛ گاه از تقطیرِ تابستان گذشت
با سرآغازی که یک شب، گم شد از تقویم ها
عصر تلخِ جمعه ها از شنبهی یاران گذشت
سوگواران در میان سوگواران کِل زدند
آرزو از رویِ نعش آرزومندان گذشت
بازوانم دور از هم، سوختند و ساختند
هر قطاری بیمن از این ریل بی پایان گذشت
بیتو آمد هر قطاری، با تو هم آمد اگر
ازخیالِ انتظار ـ این پیرِ سوزنبان ـ گذشت
عاصم اسدی


