قاضی
چگونه بنویسم آن زمان کوتاه را؟
زمانی که نه آغازی داشت،نه پایانی
به هر سو که میچرخم
جز سایه ایی از خودم در آیینه هیچ نمیبینم
تو در این راه استاد و کاربلد بودی
من ، اما تازه وارد این کاروان خاموش
تو در پی لذتهای گذرا
من ولی عاشق و شوریده و شیدا
تو به باد خوش لحظه ها چنگ میزدی
من به ریشه ی خشکیده ی یک درخت کهن
تو در سر هوای مستی
من مبتلا به هوای عشق
فهمیده ام در بند عشقت گرفتار گشته ام،
غافل از اینکه در آستین داشتی
هزاران مارِ ماهر
اکنون سالها گذشته
دلم ناله زار و چشمانم اشکبار است
زمان عشقت را کمرنگ نکرد
یاد می اورم عشق پاکم را
خود را به محکومه ی وجدان میکشم
و متهم می خوانم
گاه می گویم دل تقصیر نداشت
دیوانه وار اسیر تو گشت
و گاه می گویم چه غلط کرد
دلم ، که به چون تویی دل بست
هرشب دادگاه خاطرات در سرم برپاست
و قاضی تنهایی من است
هر شب در سر من جلسات دادگاه جریان دارد
خود را به محاکمه میکشم
پرونده ایی که هرگز بسته نمی شود
قاضی هرشب حکم تازه ایی دارد
یکبار می گوید تو مجرمی
که عشق را
با بازی هوس برابر دانستی
بار دگر می گوید؛
تو قربانی
که در مسیر یک آدم فریبکار گم شده ایی
و من در میان این دو صدا
سرگردان تر از همیشه ام.
زینب واحدی زاده


