لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 17 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر
شهرِ غم آلود
Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : شاعران مازندران

قالب تخصصی اشعار : شعر سپید

 شهرِ غم آلود


برای تو می‌نویسم، عزیز من…

اما ای کاش می‌دانستی که در این روزگار،

عشق هم گاهی زیر بارِ سنگینِ زندگی، کمر خم می‌کند.

اینجا، غمِ شهر چنان غوغا می‌کند

که صدایِ تپشِ دلتنگی را نمی‌شنوم؛

من به زیستنِ بدونِ تو عادت کرده‌ام،

اندوه، مثل مِهی سیاه، تمامِ شهر را در آغوش کشیده؛

که شادی، دیگر نه یک واژه، بلکه افسانه‌ی گمشده است.

شهر، سراسر غرق در غمی است

که ریشه‌اش در زمین است و سقفش در آسمان.

دیگر به آمدنت نمی‌اندیشم…

نه از سرِ بی‌وفایی، و نه از سرِ فراموشی؛

بلکه چون انگار سالیان سال است که در این خاک مُرده‌ام؛

یک مرده‌ی متحرک در میانِ ازدحامِ کوچه و بازار،

روزگار چنان تنگ شده که هیچ دری برای امید، باز نمی‌ماند.

من در میانِ مردمی هستم که هر کدام،

یک تیکه‌ی گسسته‌ی از این غم‌اند؛

همه جان دارند، اما هیچ‌کس زندگی نمی‌کند.

آن‌ها تنها در جنگِ بی‌پایانِ «بقا» هستند؛

می‌دوند، می‌جنگند، اما به جایی نمی‌رسند.

شهری که در زیرِ لایه‌ای از غبار، بی‌جان شده است

به آینده‌سازان نگاه می‌کنم و می‌ترسم؛

کدام آینده؟ کدام امید؟

هر یک، سرگشته و درمانده، در گوشه‌ای از این شهرِ بی‌نام،

به حالِ خود می‌نالند و جوانی‌شان را به خاک می‌سپارند.

دلم برای آن جوانی‌هایِ سوخته می‌سوزد؛

و از میانِ این همه خاکستر، چگونه از کنارِ کودکانِ کار بگذرم؟

چگونه بی‌اعتنا، از کنارِ چشمانِ خالی‌شان رد شوم؟

چگونه برای کودکی که نکرده‌ام،

مثل ابرِ بهار، اشک نبارم؟

شهرِ من، چیزی جز یک غم‌کده‌ی بزرگ نیست؛

جایی که در آن، دویدن‌های بی‌ثمر دیده ام

و رسیدن‌های بی‌تلاش.

ناگفته‌ها را گفتم…

دیگر به آمدنت نمی‌اندیشم.

نه اینکه دوستت نداشته باشم،

نه اینکه نامت از قلبم افتاده باشد

محبوب من،

بلکه غبارِ این غمِ عظیم، آن‌قدر رویِ قلبم نشسته

که حتی دلتنگیِ تو در برابرش

آهسته‌تر نفس می‌کشد.

غمِ تو، اکنون در برابرِ این غوغایِ درد

مثل شعله‌ای است که در میانِ طوفان، به سختی می‌لرزد؛

کوچک شده، آرام شده،

و از شدتِ سنگینیِ شهر، رنگ باخته است.

جانان من، برایمان دعا کن؛

ما در باتلاقی گیر کرده‌ایم که

دیوارهایش از جنسِ تنهایی است.

هر چه دست و پا می‌زنیم، بیشتر فرو می‌رویم؛

هر چه می‌دویم، عمیق‌تر در لجن‌زارِ این روزگار غرق می‌شویم.

این اندوه، دیگر اندوهِ یک شب یا یک فصل نیست،

این اندوه، سالیان است…

شهر من غم آلود است.

زینب واحدی زاده


آثار دیگر شاعر :

قاضی

شمع

سحر

اشعار شاعران