نیستی و بیتو دلم آتش به جانم میزند
خاطرت چون بادِ شب در استخوانم میزند
با نفسهای خودم جنگیدهام، بیهیچ سود
به هوای تو نفس در نیمهراه افتد، فرود
مینویسم تا بخوانی از دلِ دیوانهام
تا بدانی بعدِ تو من ماندهام، ویرانهام
گر قرارِ رفتن استت، لااقل بنگر به حال
این دلِ بیسرپناه ، خسته را، ترحم مجال
من به اجبارِ دلم هر شب قلم میسوزم و
بر تنِ واژه نشان از درد و غم میدوزم و
منبعِ آزارِ من شد واژههای نیمهجان
بیتو در این سطرها گم میشود روح و جهان
کاش یکدم بازگردی، تا دلم آرام گیرد
جان من از یادِ چشمت، باز هم الهام گیرد 🌙
✍️یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی


