هیچ مپندار که در بحر ملامت
مغروق شود ماهی عشقی به سفاهت
در راه پر افسانه خطر کردم و اکنون
هستم ز عشق یار، دلشاد و سلامت
ای عابد زاهد که گیری ز عشاق
خرده و دشنام و فُسانه به کلامت
تو چه دانی که در دیر عبیدان
دیریست قضا گشته ز انکار نمازت
مجنون ز رخ یار، ز کف داد عنان را
من نیز چو مجنون، شدم پر ز هوایت
یک قصه بگفتم که ابیات طویل شد
اسرار ناگفته ی عشق هست به غایت
در میکده ی خانه خرابان نشینیم
گر گلرخ زیبا ز ما داشت شکایت
من شعر نگویم که تملق کنم ای دوست
اشعار من هست دلیلش صداقت
ای رند غزل ساز، ز کویش گذری کن
تا باشد از این بیش، به لیلی صدایت
زنده شدم از عشق تو ای یار دل انگیز
زنده بمانم، ز عشقت به قیامت


