دنبالَت دویدم…
نه از سرِ خواهش،
نه برای خواستن،
بلکه چون
تو همان نقطهای بودی
که جهان در من شروع میشد.
زمینخوردم،
سکوت دیدم،
سردی کشیدم…
اما باز،
بلند شدم
و راه افتادم،
چون حتی نرسیدن
برای من
نزدیکتر از بیراهی بود.
گاهی
پاهایم از توان میافتند،
گاهی دلم میگوید:
“بس است…”
اما امید
مثل خونیست
که در رگهایم جاریست—
نه با منطق،
که با دل عاشقی که دست کشیدن نمیداند.
من از آندسته زنانیام
که اگر هزار بار هم
در را به روی اش ببندی،
باز پشت همان در میماند…
نه از ضعف،
از وفاداری.
راه تمام نمیشود،
و من،
حتی اگر دیگر نایی نمانده باشد،
باز دست دلم را میگیرم
و آهسته راهش میبرم.
نه برای تو،
نه برای رسیدن…
برای خودم،
که بلد نیستم
عاشق آدمِ دیگری باشم.


