آن سویِ پنجره
من
سالها
در سکوتِ چشمهایت
زندگی کردم
در اتاقی
که پنجرههایش
همیشه
رو به تردید
باز میشدند
تو میآمدی
لبخندت را
روی هوا جا میگذاشتی
دستهایت
دورِ واژهها گره میخورد
و بعد
آنقدر دور میشدی
که صدایت
از تهِ چاهی
بالا بیاید
آن روزها
گمان میکردم
دوست داشتن
باید شبیهِ اطمینان باشد
اما تو
چراغی بودی
که مدام
خاموش و روشن میشد
یک روز
تمامِ جهانم را
در آغوش میگرفتی
و روزِ بعد
چنان از کنارم میگذشتی
که انگار
هیچوقت
نامم
بر دهانت
ننشسته بود
و من
برای هر سردیِ تو
اسمی پیدا میکردم
برای هر دوری
دلیلی
برای هر زخم
بهانهای
چه آسان
آدم
وقتی دوست میدارد
حقیقت را
به تعویق میاندازد
بعدها
فهمیدم
آن رابطه
خانه نبود
اتاقی بود
پر از آینههای شکسته
هر بار
خودم را
در آن نگاه میکردم
چیزی
از من
روی زمین
میافتاد
من
تو را
دوست داشتم
اما بیشتر
به روزی
دل بسته بودم
که دیگر
تو
خودت نباشی
و امید
آرامترین نامِ همان سمی بود
که سالها
جرعهجرعه نوشیدم
امروز
از کنارِ خاطرههایت
که میگذرم
درد
هنوز
گاهی
سر برمیآورد
مثلِ زخمی
که با رسیدنِ فصلها
جایِ خودش را
دوباره
نشان میدهد
اما دیگر
منتظر هیچ معجزهای
نیستم
پرندهای
که سالها
به شیشه
نوک زد
بالاخره
فهمید
آنسویِ بعضی پنجرهها
اصلاً
آسمانی
وجود ندارد


