اقلیمِ نخستین
لرز
تمامِ تنم را
گرفته است
هوا
بیآنکه
کسی چیزی گفته باشد
سرد شده است
میپرسم:
مگر تابستان نبود؟
به زحمت
خودم را
به این لحظه
برمیگردانم
روبهرویم ایستادهای
انگار
جهان
از همین لحظه
نام گرفته باشد
نفسهایم
راهشان را
گم کردهاند
و ناگهان
هوا
دیگر
خودش نیست
بویِ تو
در بویِ من
آرام حل میشود
مثل جنگلی که
چوبش را
در وانیل و کارامل
خوابانده باشند
و گردِ دارچین
بیصدا
بر شاخهها
نشسته باشد
چیزی
میانِ شیرینی و تاریکی
که دیگر
مرزی برایِ شناختنش
نمانده است
لبهایت
حرکت میکنند
اما صدا
پیش از رسیدن
میمیرد
نگاهم
روی صورتت
سرگردان است
و در چشمهایت
میایستد
دو چاهِ نیمهخمار
گود
که شب
هنوز در آنها
نفس میکشید
و بعد
همهچیز
آهسته
از صدا
جدا میشود
و همان جهان
برایِ لحظهای
فقط
از نگاه
ساخته میشود


