از یک جوهر
به خواب رفتهای
و من
به تماشایت
نشستهام
همهچیز
آرام است
آنقدر آرام
که انگار
کسی
کلیدِ سکوتِ جهان را
فشرده باشد
نَفَسَت
آهسته
شب را
جابهجا میکند
پلکهایت
رویِ رؤیا
سایه انداختهاند
و من
آنقدر
به تو
خیره ماندهام
که کمکم
فکرها
از راه میرسند
و تصویرت
آرام
در اندیشهام
گم میشود
اگر
جنگل بودی
من
چوبِ درختانت بودم
اگر
باران بودی
رنگینکمانت
اگر
شمع بودی
مومِ تَنَت
و شاید
پروانهای
که سوختن را
از تو
یاد گرفته بود
اگر
پوست بودی
عطرِ ماندگارَت
اگر
باد بودی
گَردِ راهت
اگر
آواز بودی
طنینت
اگر
دریا بودی
نمکت
اگر
ماه بودی
هالهی نورت
اگر نفس بودی
بازدَمَت
اگر
جهان
از نو
آفریده میشد
مرا
از همان جوهری
میساختند که تو را
آنوقت
دیگر
هیچ تعجبی نداشت
اگر
خدا
هنگامِ آفریدنم
روحم را
با یادِ تو
سرشته بود


