آفتاب کوچک
فدای خستگی ات آفتاب کوچک من
فدای چشم پر از خوابت، آه، پوپک من
و صبح صادق چشمت شکست خواب بشر
در آن زمان که تراویدی عشق ، ماهک من
و ذره ذره پر از «تو» شدم و این زیباست
که جاودانه به نور تو گشته تک تک من
چگونه شعر سرایم خودت پر از غزلی
به یک نگاه تو سرشار گردد اندک من
غزل غزل همه دیوان شعر من همه تو
و خنده ات شده موضوع طبع زیرک من
و عشق واژه گنگ تمام دوران هاست
تو آن طراوت پیچیده ای به شاخک من
هنوز دیده نبستم به آخرین لبخند
تویی که زنده نمودی به خنده کودک من
و باش تا به همیشه ، که عاشقت هستم
که شاعرانه ترین زندگی مبارک من
۶:۱۵ صبح یکشنبه
۲۶ مرداد ۱۴۰۴


