عشق
عشق را
در حضور تو
به ساحل امنِ عطوفت رساندم
چشمانت
قصههای ناگفته دارند
و تبسمهایت
وسوسهای برای آغوش
دنیایِ امنِ من اینجاست
در پناه تو
بمان
استواریات
که صبر را
به استقامت میخواند
جانِ جانانم،
مرا بسپار به عشقی
که پرستارِ این دلِ بیتاب باشد
تا پرواز کنم
به سویِ آسمان عاشقی
دستانت
که با دستانم گره میخورند
شناخته اند مرا
این قلبِ تکهپاره،
با حضورت
همیشه میتپد
معشوقِ من!
دلدادهی توام
و عشق
تنها تویی…
من
در تماشایِ تو گم میشوم
این دلِ بیقرار،
در حسرتِ ندیدنت میسوزد
شعر «پرنیا یغمور» (#سرمه)


