صهیونیست
صهیونیست
درتاریکترین نقطه ی دنیا
در درون مردابی از لجنزار
محل زیست اژدهای چندسر
ظهور کردندنطفه های بی نام و نشان
که هرروز افزون می گشتند
هچوزالوها لجنزاررامکیدندوعظیم گشتند
آنگه که سرازمرداب بیرون بردند
دیدندچلچله های چشمک زن را
هچوچهارپایان بسمت چراغهاخزیدند
وزمین را از وجود نحسشان نجس کردند
لجن چوجراحتی چرک آلود از وجودشان برزمین می چکید
رفتند اما نتوانستندبه ستارگان نزدیک شوند
چون روشنی ستاره ها چشمشان را کور
وگرمای ستارگان وجودشان را ذوب میکرد
دردرونشان یافتندنفرت ازعظمت ستارگان را
و درصدد خاموشی شان شتافتند
تا برای همیشه دنیا را تاریک نگه دارند
اما نفهمیدندستارگان هرگز خاموش نمیشوند
چون موقع خاموشی
نورشان را به ستاره های کوچکتری میدهند
تاروشنایی آنهادوچندان شود
فریبا بابایی
صهيونيون
في أظلم نقطة من العالم
في داخل مستنقع من الوحل
مكان عيش التنين متعدد الرؤوس
ظهرت فيها نطف بلا أسماء ولا علامات
التي كانت تزداد كل يوم
وكالعلق استولت على المستنقع وعظم
وعندما أخرجوا من المستنقع
رأوا السنونوات اللامعة
كالأربعة أرجل تزحف نحو الأضواء
ودنسوا الأرض بوجودهم النجس
فالوحل كالجروح حتى أنه كان يتقطر من وجودهم على الأرض
ذهبوا لكنهم لم يستطيعوا الاقتراب من النجوم
فإن نور النجوم عمى أعينهم
ونور النجوم كان يذيب وجودهم
في داخلهم وجدوا الكراهية لعظمة النجوم
فاضطروا إلى السعي لإخمادها
لكي يبقى العالم مظلماً إلى الأبد
لكنهم لم يفهموا أن النجوم لا تخمد أبداً
لأن عند لحظة الإخماد
يعطون نورهم لنجوم أصغر
فترجع أنوارهم مضاعفة
فریبابابائي
Zionists
In the darkest point of the world
In the depths of a swamp of filth
The dwelling place of the multi-headed dragon
The nameless and faceless embryos emerged
That grew more every day
And like leeches, they invaded the swamp and grew massive
Then when they were taken out of the swamp
They saw the twinkling swallows
Like four-legged creatures crawling toward the lights
And they defiled the earth with their cursed existence
The filth, like wounds, dripped from their being onto the ground
They left, but they could not get close to the stars
For the brightness of the stars blinded their eyes
And the warmth of the stars melted their existence
Within them, they found hatred for the greatness of the stars
And rushed to extinguish them
To keep the world dark forever
But they did not understand that the stars never go out
For at the moment of extinguishing
They give their light to smaller stars
So that their brightness becomes doubled.
fariba babaei


