دنیا
به چشم فتنه انگیزت دگر من دل نمی بندم
که یک آن هم به روی تو دگر حتی نمی خندم
دلم زخمی به شلاق مصیبت های پی در پی
به دامان بلا خیزت دمی هر گز نپیوندم
چنان پژمرد م از سوز دی وکولاک ایامت
به مانند بها ری خفته در شولای اسفندم
به جرمی که نمی دانم به تیرم می زنی هر دم
چنان خون می رود زخمم که گویی رود اروندم
چه گویم از ملالی که گرفته خانه ی دل را
ز اندوه بشر محزونم واز صبر آکندم
جهان یک سر بیارایی شراب کوثرم آری
دگر همیان مهرت من زدل کندم بر افکندم
برو، برقع بیانداز و زمن دوری گزین دنیا
به نام زندگی با تو به کام مرگ دربندم


