در بهبوههی گرگ و میش
در جنگ بیطرف
دادگاه صحرایی
نفس چاق میکند
قلم میتراشد
سیلی میزند
– نه از سرِ اعتراف –
متهم میکند
باور را
به سبز بودن
به سرخ بودن
به عشق
– بوی خاک میدهد
اقتضای جنگ است
میسوزاند
خاطرات را
تر با خشک ؛
اشک ، سکوت
احساسِ مرتکب
خود نقاب میزند
علم میکند
وجدان را
مو از ماست میکشد
– عشق را از اشتباه
گذشتهای که
رجز از عدالت میخواند
امّا
تنها
زخم را بیدار میکند
زمان را پس میزند
به جمجمه میکوبد
برای اجرای حُکم !
جنایتکار جنگیست
این منِ منطقی ؛
– اشهد
– اعدامِ نیمهشب
هرشب


