پروردگارا…
دلی که به تو رسید، ایمان آورد،
نه از ترس دوزخ،
بلکه از شوقِ نوری که از نگاهت میتابید.
مرا ببخش،
که جز به تو،
پناهی نداشتم و ندارم،
و مهربانتر از تو ندیدم.
رحمتت را چون بارانِ شبانه بر من ببار،
تا هر چه غبار است
از جانم شسته شود،
تا سبک شوم، چون پرندهای در نسیمِ دعا.
ای سرآغازِ آفرینش،
که آسمان را به لبخندی آراستی
و زمین را برای قدمهای عاشقانت گستردی،
تو ولیّ منی
در این دنیا
و در آن سرایی که تنها عشق زنده میماند.
مرا ببخش،
مرا رها مکن،
که بیتو
هیچ ستارهای راه نمینماید،
و هیچ نوری
در دلِ تاریکی نمیدرخشد.
ای بهترینِ رحمتکنندگان،
در آغوشِ بیکرانِ مهربانیات
پنهانم کن،
همچون قطرهای
در دریای بیانتهایت.


