اگر صدایم کنی، جهان از نو آغاز میشود
من از تو آغاز شدهام،
از لحظهای که صدایم در لبهایت شکفت،
از آن نگاهِ نخستین،
که چون جرقهای در تاریکیِ جهان،
تمام نبودنم را به آتش کشید.
پیش از تو، هیچ چیز معنا نداشت،
نه صدایی که سکوت را بشکند،
نه نسیمی که نامم را در گوشِ درختان زمزمه کند،
جهان، پیش از تو، تنها یک خیال بود،
زمان، تکهای خاکِ بیحرکت،
و من، سایهای که هنوز جایی برای افتادن نداشت.
اما تو آمدی،
و خاک، قدمهایت را به خاطر سپرد،
و زمان، در دستهای تو مکث کرد،
و هستی، نامت را در زمین و آسمان هایش جاری کرد.
اگر روزی صدایم کنی،
جهان دوباره چشم خواهد گشود،
خورشید از میان ویرانههای شب طلوع خواهد کرد،
و هر چیزی که مرده بود،
دوباره جان خواهد گرفت.
اما اگر روزی از من عبور کنی،
زمین دیگر نخواهد چرخید،
ستارگان در دلِ شب فرو خواهند ریخت،
و هر آنچه نامش زندگی بود،
به جایی بازخواهد گشت
که هیچچیز، هیچگاه،
در آن آغاز نشده بود.


