سفر نوروزی (دختران مدرسه میناب)
بچهها تا بهار کم مانده
آخرین ماه سال أمده است
نه(۹) اسفند هم شبیه شما
با صفا ، قیل و قال، آمده است
آتنا! … با سنا و با زهرا
باز هم قصد کربلا داری؟
مریم! از مشهد الرضا حتما
مصحف و جانماز می آری؟
فادیا با خدیجه در میناب
دیده ام، میزبان مهمانند
مثل ریحانه ، دخترم حلما
در همین شهر خویش می مانند
قلبمان با شماست خانم جان
فادیا باز هم زبان می ریخت
« همه امسال در کنار همیم»
داشت در جسم خسته جان می ریخت
دخترم ! من مسافر حجٓم
در طوافم همهکنار منید
همگی در کنارم و قلبم
کل احرام را قدم بزنید
خانم از خانه ی خدا میگفت:
عید را پیش او به یاد شما…
این قٓدٓر عاشق خدا هستید
می رسد عشق او به داد شما
فادیا باز هم شلوغی کرد
کوله ی صورتی ش را برداشت
گفت خانم بریم پیش خدا
کعبه را در حیاط مدرسه کاشت
تا قدم داخل حیاط گذاشت
جز خدا هیچ کس ندید آنجا
با معلم، مدیر، خانمها
به همان آرزو رسید آنجا
زود تر موعد طواف رسید
دختران تک به تک رها رفتند
با همان کوله های خون آلود
کعبه نه تا خود خدا رفتند
مادران تا سراغشان برسند
همه بالای شهر در پرواز
بوسه بر دستهای بابا شان
شده بود این سفر چنین آغاز
#رعنا_امیریان


