آن صدای بد…
مادر دوباره آن صدای بد
از آسمان، هر لحظه می آید
مانند دختربچه های شهر
من را برد پیش خدا شاید
پیش خدا رفتن خودش زیباست
اما نه با ترس و غم و تنها
خانم معلم هم اگر باشد
کمتر دلم می گیرد آن بالا
من آرزو دارم روم روزی
پیش خدا و باز برگردم
از آن شبی که رفت آقامان
من از ته دل آرزو کردم
من آرزو دارم کمی مادر
از این دورنگی ها جدا باشم
یکدم بدون غصه و وحشت
پیش خدا از غم رها باشم
انگار دخترهای مینابی
پیش معلم شاد و آرامند
این آخرین اردوی خود را هم
دیدار دختر با پدر نامند
این بچهها بی کوله و بی آب
بی مقنعه بی کفش ، حتی پا
با این بدنهای بدون سر
رفتند اینها بی صدا یکجا
کفش حدیثه لنگه اش اینجا
روی کتاب هدیه افتاده
کیف رقیه پاره و خاکی
روی خرابه، کوچه افتاده
مادر مرا هم بمب های بد
با خود به اردو می برد آیا؟
آنجا که پرسیدم خودت گفتی
اردوی جنت می رود حلما
حلما مگر دانه شده مادر
اورا درون خاک می کارند
این چند روزه ابرها با عشق
بر خاک او یکریز می بارند
سلما که شاعر بود انگاری
رفته دوباره بیت آقا مان
آنجا برایش شعر میخواند
ای خوشبحالت آه سلما جان
اینها دوباره شیطنت کردند
من در حیاط مدرسه ماندم
آنها گروهی پر کشیدند و
من فاتحه بر خاکشان خواندم
مادر من از تابوت می ترسم
حس می کنم تنگ و کمی تاریک
حس میکنم تنها بدون تو
گریه کنم در منزل باریک
دستم اگر پیش تنم باشد
آنرا به روی صورتت بگذار
قلبم برایت سخت دلتنگ و
بر دست تو بوسه زنم صدبار
مادر دوباره آن صدا آمد
باید بخوانم سوره ی قرآن
خانم معلم گفت حتی مرگ
با سوره ی قرآن شود آسان
#رعنا_امیریان_تکاب


