۵. مادرِ دیوانه
مادربزرگیست
با صورت چروکخورده
و خاطراتی
که نصفشان واقعی نیستند،
اما با چنان قدرتی تعریفشان میکند
که تاریخ، خودش را عوض میکند
تا باورش کند.
او با نوههایش فارسی حرف میزند،
ولی به لهجهی شوروی،
به ضربِ بعث،
به آهنگِ گلپا.
میگوید:
«ما انقلاب کردیم که آزاد بشیم.»
و بعد میخندد
آنقدر بلند
که سماورش سوت میزند.
در کمدش
روسریهایی دارد
که هیچوقت سر نکرده،
و کفشهایی
که هنوز منتظر پیادهرویاند
در خیابانی
که اسمش را عوض کردهاند
تا کسی پیدایش نکند.
او حافظهای دارد
که مدام از آن پاک میکنند،
ولی هر بار
باز هم همان شعر فروغ را میخواند:
«تمام آنچه که دیدهام…»
تهران،
مادرِ دیوانهایست
که همهی بچههایش را
یا کشتهاند،
یا خستهاند،
و هنوز
برای همهشان
دعا میخواند.
—
۶. تهران از زبان یک زن افغان
من،
بینام آمدهام
از مرزی
که هیچکس یادش نیست
جز باد،
جز مین،
جز صدای گلولهای
که به کودک نگفته بود “سلام”.
تهران،
برای من یک پناه بود
نه چون مهربان بود
بلکه چون گزینهی دیگری نداشتم.
در تهران
هیچکس نگفت “به خانهات خوش آمدی”،
ولی همه گفتند:
«اینجا خانهی ماست،
تو فقط میهمانی،
بیصدا،
بیرد.»
کار کردم در سایه
چای ریختم با لهجه
لبخند زدم با شرم
و هر بار که پرسیدند: «اهل کجایی؟»
دروغ گفتم: «کرمان، مشهد، جنوب.»
اما من از کابل بودم
و تهران مرا نمیشنید.
نه وقتی در مترو کتک خوردم
نه وقتی فرزندم را در مدرسه نپذیرفتند
نه وقتی شوهرم مرد
زیر داربستی
که “ساختن تهران” را قول داده بود.
من هنوز اینجا هستم
نه چون اینجا خانهست
بلکه چون هیچکجا دیگر
همینقدر واقعی
زخم نمیزند.
و در سکوت،
گاهی شبها
تهران را میبخشم
همانطور که آدم،
خودش را میبخشد
وقتی از تنهاییاش خسته میشود.
—
۷. تهران پس از آزادی
نه جشن بود
نه پرچم
نه مارش نظامی
نه حتی یک بیانیه.
فقط یک صبح
درِ همه خانهها باز ماند
و هیچکس نترسید.
کودکی
با دستانش خاک را لمس کرد
و مادرش نگفت «نکن، کثیفه.»
بلکه گفت: «اون خاکِ خودته.»
مردم در میدانها نایستادند
بلکه رفتند توی کتابفروشیها
و دنبال آن سطری گشتند
که سالها پنهان مانده بود.
بیآنکه نیازی به مبارزهی هرروزه باشد
راه رفتند
نه برای نشان دادن چیزی
فقط برای راه رفتن.
تهران
آرام بود.
نه خالی،
نه پر.
آرام،
مثل درختی
که بالاخره کسی آبش داد.
کسی نگفت “آزاد شدیم”
فقط گفت:
“امروز، ترس نبود.”
و این کافی بود
برای هزار سال شعر


