۱. طهران
تهران زنِ جوانیست با موی تراشیده و صدای خفه،
که پشتِ هر دیوار، چیزی را پنهان کرده:
نامهای از معشوق، کتابی ممنوع، یا استخوانِ برادر.
او هر روز با لبخندِ تمرینشده از مرز میگذرد به خانهی خودش،
و هر شب در آینهای شکسته دنبال صورتی میگردد که دیگر به یاد نمیآورد.
تهران، شبیه مادریست که خودش را نمیزاید.
همیشه در وضعیت تعلیق: نه کامل مُرده، نه به دنیا آمده.
تهران یک تابوت افقیست،
پوشیده با لایههایی از دود، بوق،
مردانی با کتهای رسمی
و زنانی با حنجرههای بسته.
در مترو، دختری با رژ لب قرمز
کتاب داستایوفسکی میخوانَد،
اما صفحه را نمیفهمد
نه از بیسوادی، از خستگی
و بالای سرش بنری نوشته:
“شادی حق شماست”
۲. طهرانِ ممنوعه
ساعت سهی صبح، خیابون جمهوری
خیس از بارون ولی آسمونش خشک
انگار که بالا، هیچکس دیگه گریه نمیکنه.
یه پسر و یه دختر
روی پلههای یه مغازهی بسته نشستن،
دختر، کاپشن مردونه تنشه،
پسر، دستاش توی جیبشه
نه از سرما از خجالتِ لمس
میگه: «تو رو فقط شب میتونم ببینم.
تهران فقط نصفش ماله ماست.»
میخندن
ولی خندهشون میلرزه
مثل صدای ضبطماشینی
که داره آهنگ قدیمی “گوگوش” رو آروم پخش میکنه
تا کسی نشنوه.
پشت سرشون دیوار پر از پوسترهای دروغینه:
«آینده از آنِ شماست.»
و یکی با ماژیک نوشته زیرش:
«اگه زنده بمونید.»
دختر سرش رو تکیه میده به شونهی پسر
و میگه: «ما توی شهرِ بیپدر داریم بچهگی میکنیم
پسر هیچی نمیگه.
فقط توی تاریکی
یه نخ سیگار درمیاره،
روشن نمیکنه.
۳. دخترِ طهران
تهران
دختریست با ناخنهای شکسته و لاک ریخته،
که هر صبح
موهایش را زیر روسری پنهان میکند
و هر شب
آرزوهایش را زیر بالش خاک میکند.
او با کفشهای پاشنهبلند از میان گودالها رد میشود
و هیچکس نمیداند
چقدر گریه کرده
تا لبهایش قرمز بماند.
تهران
شبیه دختریست
که عکسهایش در پاسپورت نمیخندد،
اما در آینهی آسانسور
لبخند تمرین میکند،
برای روزی که شاید
واقعاً خوشحال باشد.
او در اتوبوسهای شلوغ
خودش را کوچک میکند،
در خیابانها
صدایش را نازک،
در خانه
دستهایش را سنگی
تهران
با مردانی بزرگ شده
که همه
دوستش داشتن
ولی هیچکدام
اجازه ندادن
خودش باشد.
او بلد است بجنگد
با خط چشم،
با جملهی “کجا میری؟
با خبرِ گرانی،
با پنجرهای که نور ندارد،
با زندگیای که سهم او نبود
اما به دوش کشیدش.
تهران
دختریست که بلد است زنده بماند
نه به خاطر امید،
بلکه به خاطر ناامیدیِ ماندگارش
که شکلِ ایمان شده.
۴. زنِ میانسال
تهران
زنیست پنجاهساله
با موهای رنگشدهای
که ریشهی سفیدش
از زیر روسری بیرون زده،
و چشمهایی
که دیگه حوصله ندارن
کسی رو قضاوت کنن —
نه با عشق،
نه با حجاب،
نه با انقلاب.
او توی مطب دکتر قلب،
نوبت میگیره برای شوهر سابقش،
که هنوز توی یه گوشهی خانهی اجارهای زندگی میکنه،
چون رسم این شهر اینه:
زنها میبخشن،
ولی فراموش نمیکنن.
شبها قرص میخوره
که خواب بیاد
نه برای خودش،
برای دختری
که توی مترو
پشت گوشیش گریه کرد
و نگفت چرا..
تهران
زنِ میانسالیست
که هر ماه پول کم میاره،
ولی لباس عید برای نوهاش میخره
تا فکر کنه دنیا
جای قشنگیه.
او بهجای رفتن،
مانده
نه چون جایی ندارد
چون کسی باید بماند،
تا از زیر آوار،
شعرها را بیرون بکشد.


