قناتِ شهرِ مرده،
بیآنکه آهی بکشد، فرو مُرد.
نه در غروبی با شکوه،
نه در خشمِ طوفان،
که بیدفاع،
زیر آفتابِ بیرحمِ ظهر،
میان بیتفاوتیِ سنگفرشها،
پشت پنجرههای بسته.
جنازهی آب را
کشاورزان،
با داسهایی رسیده به استخوان،
و دستانی پُر از ترک و خاطره،
بر شانه گرفتند.
نه نوحهای،
نه بدرقهای،
نه امیدی به غسلِ بازگشت.
ماه،
از دهانهی خشکِ قنات بالا آمد
چون نَفَسی گمشده
در حنجرهی زمین.
و قنات،
با زبانِ خاموشِ ریشهها،
وصیت کرد:
اگر بارانی آمد،
مرا به خاک برگردانید
نه برای من،
برای بذرهایی
که هنوز
در خوابهای خود
سبز میشوند.
ابراهیم اسدی ز


