🔅عاشقمی
آمدم بر سر آن ، کوچه که بودی ،نگران
تا به گویم که تو از آن منی، نی دگران
من تو را دل نگرانم ، به روی از بر من
عاشقت گشتم وخوردسنگ بلابرسرمن
من اوایل به تصور که تو هم عاشقمی
فارغ ازخودشدمی چونکه توبودی صنمی
رفته ای از بر من بار دگر بی تو شدم
من به آیین دگر امده ام شینتو شدم
گفته بودم بخودم دورتو راخط بکشم
چون نشدباده بدستم برسان تابچشم
مدتی شدپی عشقت همه جا دربه درم
تا بدانی که چه ها، امده جانا ،به سرم
من دعا می کنم از عمق دلم تا برسی
بخداچونکه نداریم همه مان دادرسی
✍اصغر رضامند
( حق تبریزی)۱۴۰۲/۸/۱۵


