▪️داستان کوتاه : درخت یاسمن
صبح جمعه یک روز بهاری بود.اقارضا از خواب بیدار شد و با بیل و کلنگ و الک به جان باغچه کوچک حیاط شأن افتاد.
صاحب خانه پیرزن سرزنده و دنیا دیده ای بود
و به منزل فامیل دورشان رفته بودو تا عصر آنجا بودند.
آقا رضا نزدیک دو سال بودازدواج کرده و مستاجر بودند. و با کمی امکانات می ساختند. دو اتاق متعلق به آنها بود و آنطرف حیاط منزل حاج خانم بود. بیشتر اوقات سال هم پیش پسر و دخترش به تهران می رفت.زیاد با اینها کاری نداشت .
ناگفته نماند گاهی ناشی گری می کردند و موجب دلخور ی صاحبخانه شأن می شدند
آقا رضا تا عصر باغچه را شخم زد و چند ردیف سبزی خوردن و گوشه های باغچه گلهای زیبا کاشت وسط باغچه درخت یاسمن همچون نگهبانی سرپا بود. بعد اتمام کارش از خانه بیرون زد برای خرید.
آقا رضا خیلی متعجب و عصبانی شد
وقتی به خانه بازگشت وصحنه خرابی باغچه و کنده شدن درخت یاسمن از جایش را دید.
پیر زن که چادرش را به وری سر کرده بود با صدای آقا رضا از اتاقش بیرون آمد
حاج خانم : اقا رضا چرا داد میزنی واسه یه درخت یاسمن،
قولش را به یکی از همسایه ها داده بودم .
آقا رضا رو به صاحب خانه اش کرد و گفت:
حاج خانم نمی شد زودتر می گفتی من خودم در میاوردم قبل از کاشت باغچه.
حاج خانم با لبخندی تمسخر آمیز گفت: خوبه خوبه تو هم ، یه خورده آب می پاشی درست میشه باغچه آت
آقا رضا ته قلبش نفرین نثار مردم آزار کرد ، از قضا درخت یاسمن در زمین باغچه همسایه سازگار نشد و خشک شد.
از طرفی حاج خانم درخت انگوری داشت که زمستان سرد همان سال بشکه ی نفت کنار دیوار آقا رضا شیرش باز شده بود و درخت انگور حاج خانم را به کل سیرا ب کرده بود
آقا رضا هرچه خاک باغچه را عوض نمود اما افاده نکرد.
درخت انگور پیر زن که وصف انگورهایش زبان زد او و دیگران بود جلوی چشمش زرد و زردترو آخرش خشک شد.
و روز تعطیلی توسط اره تیز مش ابراهیم باغبان محله مان آرام آرام بریده شد و نقش بر زمین گردید.
غروب آفتاب بود و گربه همسایه تکه گوشتی به دندان گرفته و برای دو بچه کوچکش می برد
✍ اصغر رضامند
( حق تبریزی)80/10/20







