قالب شعر: شعر نیمایی
کسی پاسخ نمی گوید
سلامی گرم گفتم ،منتظر اما
سلامم را کسی پاسخ نمیگوید؟
نمیدانم چرا یا از چه رو
،شایدنمی خواهند
رخ سرگشته و اندیشه ای
جامانده از اندوه دیروزم
سکوتی در نگاه گرم و گیراشان
بیندازد…
زمان تکرار خواهد شد.
همیشه در پس هر رفتنی
برگشتنی دارد پشیمانی
بزودی چهره ها معلوم می گردد
و ترسیمی چو عصر جاهلیت و
زمان چون برق و بادی
در گذر از کوچه تاریخ
… در این فرصت به حکم قادر مطلق
به انسان آفرینش، توامان با قدرت اندیشه ها بخشید
و یک هوش پر از خلاقیت های خداگونه
زمان پر گشت از نوآوری های شگفت آور
ولی افسوس و صد افسوس
که ثروت شد نماد چرخش قدرت
گروهی غرق نعمت، عده ای دلال بی حرمت
ولی در قعر این گرداب پول آلود
گروهی خسته و ناچار و خون آلود
که هر روزش تمام خستگی ها را
تحمل می کند
با گشنگی و تشنگی و ضعف اندامش
خداوندا چه صبری دارد او ایا ؟
و در پایان هرکاری لبش خندان،،
لباس کار هر روزش،که هم در شهر می پوشد ویا در گوشه ای دیگر
امیدی بسته بر دستمزد امروزش
که در خانه ندارد لقمه نانی
ولی آن مبلغ جزئی
که حتی نصفه ای از حق کارش نیست
…و صد افسوس او
حتی ندارد قدرت اینکه
بگوید:واقعا عدل علی این بود
جوابش را کسی پاسخ نمیگوید
نشسته گوشه دیوار،بغض آلود
و موهایی پر از خاک و گچی که
حرف ها دارند.
وبا دستان پینه بسته و زخمی
ترک خورده پر از سوزش
ز سیمانی که در کارش
به آن روزش به شب تبدیل میگردد
و با آن درد می خوابد
که صبحی را دگر از روی ناچاری
بپردازد به کارش ناامید اما
تمام خانواده منتظر تا او
بیاید لقمه نانی به همراهش
ولی من خوب میدانم
در این اوضاع بی سامان
شبی که با تنی فرتوت می آید
فقط از عمق جان یک مرگ میخواهد.
تمام آنچه گفتم یک حقیقت بود
که دیدم با نگاه اشک آلودم
دگر حرفی نمی ماند
بجز یک الوداع ناب
و دیگر هیچ
شاعر: جوادجهانی فرح آبادی


