دوست دارم تا بمیرم، دوست داری؟ پس بمیر
دوست دارم غم بگیرم، دوست داری؟ پس بگیر
در بیابان ماندهام تشنه، به غایت بیکسم
ماندهام تنهای تنها در میان این کویر
در جدالم با غرورم، در جدالم با امید
بیخیالم از تمام زندگی؛ اما اسیر
حال آن طفل پر از شور همی خندان چه شد؟
از غم دنیا شده بس ناتوان و سر به زیر
روزگارم بود یک قوس قزح، پر نقش و رنگ
حال چون شد؟ تیره و ننگین دقیقا مثل قیر
من چه کردم جز محبتها که در دل داشتم؟
حال باید پس دهم پاسخ به منکر با نکیر
میرسی آخر کنارم، میگذاری مرهمم
نوشدارو میدهی بر من، ولی آوخ! چه دیر!
من دگر طاقت ندارم، روزگارا! ختم کن
این ز قلبم، این کمانت، سوی من انداز تیر…


