نور
از لای ترک سقف
مثل نخ طلاییِ
پوسیدهی لحافِ مادر
میچکد
روی پیشانیِ
دیوار.
تق—
تق—
قطره قطره
بیداری.
گربهای از خوابِ گرسنهاش میپرد
چشمهاش
دو حفرهی بیپنجره.
و باران
درون ناودان
آهنگ مینوازد
مثل دندانقروچهی شبهای ترسناک
کودکیمان.
رودخانه؟
نیست.
فقط رگِ خشکِ آسفالت است
با ردِّ لاستیک
و لکهی خون.
نان؟
پشت شیشهی نانوایی
مثل تابوتِ تازهی مادر
گرم
اما نرسیدنی.
و مردی
در پیادهرو
با پلاستیکِ زبالهای بر دوش
سلام میکند:
بیصدا.
شهر؟
شهریورِ داغیست
که مهر نیامده.


