(مپیچ)
به دستِ خود، سرِ خود بر طنابِ دار مپیچ!
به پای خویش، به سَردابهی مزار مپیج!
برای آن که شوی دیده! چندگاهی را
پلیدوار به مَردان روزگار مپیچ!
شنو ز حضرت “اطلاقی” این سخن که سرود:
«به کوی عربده، اینقدر آشکار مپیچ!»
اگر به سینه، ستبر و، به قامتی چون سرو
به هوش باش و، به سالار ذوالفقار، مپیچ!
به زاری افکَنَد این چرخ، نابکاران را
به کینه بر دلِ آیینه، سنگوار مپیچ!
نسیم صبح، صفا میدهد به صورتِ گل
به چشمهای ستمدیده چون غبار مپیچ!
چو اشک، عقدهگشای دلِ فقیران باش!
اگر که سیل شدی جز به جویبار مپیچ!
پیاده باش! چو پیلانِ باوقار و شکیب
ولی ذلیل، به دنبالِ هر سوار مپیچ!
گدای گوشهنشین باش و پادشاهی کن!
چو شاخ نیلوفر، گِردِ شهریار مپیچ!
بزن به بیشهی روباه، چون پلنگِ غرور
ولی چو آهو در دشت، بی گُدار مپیچ!
به پای دشمن میهن، بپیچ همچون خار
به پای یار، ولی تا اَبَد، چو مار مپیچ!
برای آن که نبندی درِ مُروّت را…
علیه آنکه تو را خواست رستگار مپیچ!
زلال کُن دلِ خود را ، چو آب و آیینه
بهشوق حور، به درگاهِ کردگار مپیچ!
چو نیست پای عمل بر تنت چو بیعملان
کن اختیار ـ سکوت و، سوی شعار مپیچ!
بگیر بارِ غم از دوشِ مَردمان نَزار
چو تیغِ ظلم، به دلهای داغدار مپیچ!
اگر که نیست نوای خوشی تو را، هرگز
به همنوایی، چون جغد با هَزار مپیچ!
نداده چون که خدایت قریحهای موزون
به سوی یاوه، به عنوان ابتکار مپیچ!
به دست خویش دریدی اگر که پردهی خود…
به پای خلق و، خداوندِ پَردهدار مپیچ!
اگر چو لاله به دل، داغ جانگزا داری
سیهدلانه، به سرخیِ لالهزار مپیچ!
مزن به دامن دریا چنان که صائب گفت:
«چو موجهای شلاین به هر کنار مپیچ»
به غیر میکدهی عشق و، (ساقی) کوثر
اگر که میطلبی جام خوشگوار، مپیچ!
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/6/16


