شب سردی که برف آمیزه ای از رقص طوفان بود
کنارت هر نفس آرامشی در اوج طغیان بود
به دستم قهوه ای از سردی اصوات یخ میزد
ولی من داغ نوشیدم نگاهت سینه سوزان بود
اگرچه خنده بر لب داشتم اما ندانستی
درون من ز افکارم هزاران فوج جولان بود
صدای عقربه از ساعت دیواری کافه
نوید لحظه های آخر عشق خروشان بود
ز هر حرفی که میگفتی شبم هی تیره تر میشد
نفس تند و درون سینه سیر و سرکه جوشان بود
و آخر ساز تنهایی صدای آشِنایی داد
سپس پروانه عازم شد ولی شعله فروزان بود


