میان تمام زنانی که دوستت داشتند،
یکی بود
که هرگز نخواست فراموشت کند.
همان که هیچوقت نامش را نگفتی،
همان که هیچوقت نپرسیدی
چگونه هنوز زنده مانده است.
تو رفتی،
بی آنکه حتی در را ببندی،
بی آنکه حتی به پشت سرت نگاه کنی،
و من،
هنوز در آن اتاق خالی،
با سایهات حرف میزنم.
تو فراموش کردی
و من، هنوز همانم
که هرگز فراموش کردن را بلد نشد
هر شب،
در تختی میخوابم
که جای خالیات را بلد است،
در خوابی فرو میروم
که دهانم را پر از نامت میکند،
و هر صبح،
با طعمی تلختر از نبودنت
از مرگی که تمام نمیشود،
بیدار میشوم


