فراموش نشدی
باران می بارد.
از آسمان،
نه قطرات، که خاطره ها می چکند
فراموش نشدی
سایه ات در باران می رقصد
آرام آرام از میان درد من می گذرد
کوچه ها نام تو را می دانند
حتی آن کوچه ای که با تو یکبار رفتم
حالا هر روز بی تو بر می گردم
با خودم زمزمه می کنم نامت را
انگار هنوز دستت در دست من است
هیچ چیز دیگر مثل قبل نیست
نه باران نه خیابان نه من
حتی زمان هم نتوانسته تو را از یاد من ببرد
نمی تواند تو را رها کند
هر تپش قلب
هر شب
هر باران
تو جرقهای درون نور منی
آسمانهای بلورین فراموش نشدنی هنوز در عمق چشمانت میبینم
مثل آیینه شفاف و بی غبار
نیمه شب
دست هایم روی فرمان سرد است
شهر می درخشد
اما نه برای من
به همان عشق آشنا می اندیشم
عشقی که جز نامش چیزی از آن نمی دانم
هر جاده ای مرا به خاطره تو می کشاند
تصویرهای رنگ باخته و نئون آبی
هر چند رفتهای تو همهِ راه منی
فراموش نشدی در جان من
زمان حتی نمی تواند از تو عبور کند
تو برای من چون باران برای زمینی
این چنین دلبسته و آن چنان گرفتار
هر چه بیشتر می باری عمیق تر در تو فرو می روم
رفتهای
اما تو هنوز راه منی
فراموش نشدی در قلب من همیشه خواهی ماند.
زینب واحدی زاده


