ای شوکت اقبال جهان جاهم ده
بر این دل رسوا شده درگاهم ده
دانی که چو یلدا شده هر شام فراق
در این شب تاریک کمی ماهم ده
سرگشته به دامان جهانت شده ام
امروز مدد کن به دلت راهم ده
غم بسته به رویم در شادی و طرب
دلشاد بگردان دل آگاهم ده
فریاد کند بلبل شوریده به باغ
از برگ گلت لذت یک کاهم ده
دیوانه ی چشمت شده ام در همه عمر
لیلی نگها حشمت چون شاهم ده
امید دلم را نبُری ای همه حُسن
بر خلوت حُسنت به دمی جاهم ده
سعادت کریمی


