زمین تشنه
زمین تشنه وا رفت!
هر لحظه صدا می زد
خوش چهره ی عاشق هر بار
با من از عشق گفتی
رود خانه خُشکش می زد !
.
.
.
گفتم با تو زندگی زیباست
در فاصله ی نگاهت
بگذار چشمانم در چشمت رنگ و روی تورا بیند
چشمم به راه مانده
در بُن بستِ نبود تو
در گوشه ای پنهان
پلک هایم را فرا خوانده
شاید نفسی از دل
در ذهنم بازاری درهم و برهم
در کویری ترک خورده تنها یک بهانه
دلتنگ عشقم باشی
با بغضی آویزان
در اعماق زمین تشنه تنها ی تنها باید،سفرکرد و رفت
# منوچهر فتیان پور


