نمنم،
در گوشِ خاک میچکی
و جهان—
همه خسته از دویدنِ بیحاصل—
چشم به راهِ قدمهای خیسِ توست.
بیا،
از آنسوی کوههایی که مه
چادرِ سپیدش را
بر شانههای آرامشان انداخته؛
با دستِ خنکِ نسیم،
بر پوستِ خشخوردهی زمین بنشین
و خوابِ دیرسالِ ریشهها را
آهسته بیدار کن.
بیا،
تا سبزهها
نامِ تو را دوباره تکرار کنند،
تا نان
در دلِ تنورِ خاک،
نفسی تازه بکشد
و بوی گرمش
روستا را سرشار کند.
بیا،
بر لبِ چاهِ کهنه،
جایی که خاطره
هنوز طنابِ آویزانش را
محکم گرفته است؛
بر بامِ کاهگلیِ کودکیها،
که هر ترکِ کوچکِ دیوارش
داستانی روشن در دل دارد؛
بر شانههای دختری
به نامِ شکیبا—
که چشم از آسمان نمیگیرد
و هر قطره را
نشانهای از روییدنِ امید میبیند.
باران…
سخاوتمند باش،
ببار بر دستانِ بیادعا،
بر خندههای نیمسوزِ آدمها،
بر دلِ من
که هنوز
به مهربانِ بیقصدیِ تو ایمان دارد.
بیا،
برای آبادی،
برای نان،
برای زندگی،
برای آن سکوتِ سبزی
که روزگاری خدا
بر این جهانِ پرصدای ما
پاشیده بود؛
برگرد،
تا دوباره یادمان بیاید
چطور میشود
از نو
رویید.


