یلدای چشمانت
چشم هایت یلدای بی پایان
گیسوانت آبشاری از شب
بی شراب بوسه، لبانت
سرشار از شوکران فراق
در شب های تاریک دلتنگي
مادربزرگ
راز انار را می گشاید
افسانه را به گردن شب می آویزد
حافظ را به گوش جان زمزمه می کند
تا سپیده دم، پرده شب را بشکافد
روشنایی، تاج تاریکی را فرو اندازد
رازی پنهان در رمزی نانوشته
در انتطار طلوع چشم هایت
تا در گرمای مهر،
از خاکستر جدایی
در آسمان چشمانت
در کهکشان نگاهت
در آغوشت طلوع کنم …


