قناعت میکنم با درد ، چون درمان نمییابم؛
تو را دارم در این ویران، اگر سامان نمیبینم…
نه فریادی، نه دلداری، نه راهی سمت آرامش
مدارا میکنم با دل، بجز ماتم نمیبینم
شکایت میکنم از خود، که تسلیم شبم کردم
در این تقدیر تکراری، جز این عالم نمیبینم
گذر کردم ولی قلبت هنوزم آدمی دارد
گمان بردم نمیسوزم، اگر کمکم نمیبینم
به پایان میرسم هر شب، خودم را گم کنم شاید؛
خودم پایان خود هستم، ولی از غم نمیبینم…


