از این اتاقِ کمنور
که جهانش در دو مشتِ خستهام جا میشود،
با هر دمِ کوتاه
عطرت را جرعهجرعه
در رگهای شب میریزم—
انگار نسیمی نام تو را
از میانِ سایهها
به جانم میدمد.
هر لحظه،
در قابِ آرامِ پنجره،
چهرهات چون شبنمی خاموش
بر شیشه مینشیند؛
و من
از فرازِ آسمانهای دور،
تندیسِ زلالت را
در دل میپرورانم.
من و این پنجره،
دو راویِ خاموشِ یک رؤیا،
یک قصهٔ بلندِ عاشقانهایم
که پایان نمیگیرد؛
در همین چهارچوبِ باریک
جاودانگیِ نگاهت
پناهیست
برای تپشهای بیقرارِ دلم.
عشق—
نبضِ آرامِ جان ست،
آن رودی که در تاریکی
راهِ خود را به سمتِ نور میگشاید.
عشق—
جرقهایست بر آیینهٔ دل،
بر سکوتی که پنجره
مثل راز
در خود نگه میدارد؛
و من
در ژرفای همین سکوت
تو را
به شکلِ روشنترین دعا
می خوانم.


