پریشان گویی
تو که رفتی غزلی خسته و بی مضمونم
و چه پاشید ز هم ثِقل و همه کانونم
روزها سگ دو زنان بی هدفم میچرخم
شب به شب هم به خودم هم به دلم مدیونم
بسکه پرخاشگرم بیخود و بی حد به همه
همه جا شایعه افتاده که یک مجنونم
چونکه در مستی خود مات شوم بر عکسی
یا که در خاطره ای بیخود و نامیمونم
یا که در فُرمِ نوشتن به قلم فرسایی
می روم در غزلی با غمِ گوناگونم
دستِ من نیست که در حال پریشان گویی
چه به احساس درونم و چه در بیرونم
اسمِ یک زن که تو باشی به تنم می ریزد
همه جا در همه ابیات تویی خاتونم
غصه اینجاست نداری خبری از حالم
که تو رفتی و من از شعر ..فقط ممنونم
#مهدی_شهسواری
#پریشانگویی


