قانون شب
قانون شب را ،گر بدانی بس شگفتانه ست
حتی اگر نامی بلندت هست
حتی اگر هم شاه باشی تو
با من شاعر که هیچش نیست یکسانی
چایی به دستت هست بنشینی
نه میزی و نه ماشینی
هر چه شب تر می شود مانند تر گردیم
هنگامه خوابم که ما یکسان یکسانیم
منم مفتون گرد شب که می پاشد
به رویمان سیاهت می کند جمله
میان شاه و شاعر فرق ننهاده
همه مقهور قدرت های او هستیم
که هیچ هیچ هیچ هستیم
نداند هیچ کس،نمی پرسد،برایش هم چه فرقی هست!
ما چه کس هستیم!
خدایا ،شکر تو هم از برای نعمت شبها


