عنوان: «غزل بهر غزال»
به فصلش هم بهاران، که با گلها بیایم
هنوزم مانده ذوقی، پُر از شوق و نوایم
دلم چون یک بنایِ زخم وُ پُردرد
که از دیوار ها آوار ریزد در سرایم
چو شمعی در بادها، جان میسپارم
نه آینده، نه برگشتی که دلگیرِ جفایم
تو آنسوییّ وُ شادیّ وُ بَرنده
من این سو باخت داده با خطایم
ز دنیایِ بدونِ تو، چه بایدمن بگویم؟
که ماندم من غریبانه ولی رفت آشنایم؟
جهان شیرینتر از این نیز میشد
اگر دنیایِ ما جاری وُ با تو ماجرایم
چه شبها با خدایم عهد بستم
که او باشد، من وُ تنها خدایم
امین گردیده وامشب دوباره
غزل بهر غزالم می سُرایم


