دانهی بذرِ حقیقت ، پایِ سنگی مانده است
پردههای رازِ ما در چنگِ جنگی مانده است.
برگ میپوسد در این ایوانِ حبس آلودِ دل
سایه های حسرتم در راهِ تنگی مانده است.
چهرهی سربازِ دل را میتراشد چرخِ سنگ
سرنوشتِ شاهِ تن، در خاکِ ننگی مانده است.
با نگاهِ ماه آهویِ زمان، مستم هنوز
من ندانستم در آن زخمِ پلنگی مانده است.
این طنابِ لحظهها را دم به دم کم میکند؛
موجِ سنگینی که با خشمِ نهنگی مانده است.
ساسان سلیمی(س.س.سکوت)


