قالب شعر: {قالب شعر:35}
تو همان رنگی هستی
که در یک نقاشی
روی دیواری در خوابهای من
لم داده بود به یک درخت
و کاملا مشکی بود
حتی وقتی بهار نبود
مشکی ؛
چادر سر میکرد و میخندید
و کشتی ها
خود را
از عکسشان که افتاده بود روی دریا
حلق آویز میکردند
به جای پولک از سقفها آب میچکید
و تصنیفهای قدیمی
پاروزنان
خارج میشدند از دفترهای نُت
تو به این بزرگی
واقعا چگونه عبور کردی از آن در کوچک ؟
چگونه وقتی خواستی
برای دیدن ما به خانه برگردی
تمام درختهای بهشت
به دنبالت به خانهی ما آمدند؟
در کودکی
جشن تولدم
در کمد پنهان شده بودم
و خجالتم را فوت میکردم که بزرگ شود :
بادبادکها
بینی خود را
با آستینشان پاک میکردند
و ملائکه
خیره به ریسههای روشن و رنگارنگ
وقتی هوای خنک را صدا زدند
هوای خنک
با دستهای زنانهاش
داشت
ظرفهای سوخته را آب میکشید
من خیلی میان سالَم
و از تاریکی میترسم
کسی هم صدایم را نمیشنود
شاید اگر تو صدایم کنی
بوی باران
مرا بیرون بیاورد از کمد
صورتم را بشوید
دوباره شمعها را روشن کند
باز کُند کادوهایم را
من بخندم
و بازی کنم با بچههایی که به شادیام آمدهاند
و هیچ نگاهی
هیچ نگاهی
این قطارِ کودکی را که سالهاست
به دور خود میچرخد
متوقف نکند
سنگ پرت میکنم
به سمتِ گلویم که فرار کند
پای شکستهام را به دندان گرفتهام
گلایهای هم ندارم
وقتی کسی به تنهایی عادت کرد
به همهچیز عادت میکند
فقط کاش بعضیها نمیمردند
و یک نفر پیدا میشد
که از دندان قروچه نجاتم دهد
شعر ِ”ببین مادر” را بخواند
و مثلِ گلدانهای تراس
هر روز یک لیوان آب
خالی کند پای این درِ کوچک
تا این درِ کوچک بزرگ شود
و کاروانهای چرخ خیاطی را
وقتِ وارد شدن به بهشت
به زحمت نیاندازد
حالا که ریسهها خاموشاند و
همه چیزم همین گریبان است
و چیزهایی که او را میکِشند
به جای این ماشین لعنتی
نهنگهای اعماقم را
آنقدر هل میدهم که روشن شوند
نقاشی خوابهایم را
میبوسم و بر پیشانی میگذارم
کمی سَرخوردهام
اما چیزی نیست
کمی هم دلتنگی دارم
که مرتفع خواهد شد
خاتون جان
چ ِ


