در شبی تاریک
که ماه از پشت شاخهی خشک انار
چو یاقوتی ترکخورده میدرخشید
من بودم
و بوی خاک نمناک
و باد، از لای برگهای کهنه
میگذشت
چون زنی که رازش را
در چین روسریاش پنهان کند —
آهسته و نرم
رد پایم
تا لب چشمه میرفت
و در آب، چهرهام پدیدار شد
چون خاطرهای تلخ
سوزان و ناگزیر
که طعمش هنوز در دهانم مانده است.
از دور
سایهای مرا به سکوت فراخواند.
گفتم:
«نور فریب است
سایهها راستترند
من رنگ راست این شب را میجویم
نه وعدههای دروغین ستارگان!»
و شب، آرام
با شاخههای تیرهاش
بر شانهام نشست —
سنگین و بی صدا
چون گربهای آگاه از تمام رازها


