زیستن میان نبودن
زمان
نه غبار عبور
که خراش شانه بر صندلی کهنه است
حکایت تکراری روزها
چای کهنه در فنجان لبپر
سردیسکوت
آیینهی تمامقد انتظار
دیگر از نبودن ننالم
از پیراهنی بر چوبرختی میگویم
که هنوز
بر خط شانه
لرزش بودنی محو را
در تار و پود خود نگه داشته است
خواب عمیق خاطره
و تقویم
ماهها را
بر دیوار خسته ورق میزند
انگار روزها
مُهرهای انتظارند
بر پیشانی صفحهای که خالی میماند
سایهها
در دل عقربهها فرو رفتهاند
و این انتظار
نوری نیست که راه را بنمایاند
و ما
در تنگی پلهها
میان ماندن و رفتن معلق
چون دو رود ناهمسو
که به دریای فردا نمیرسند
به سکوت پیش از بوق اتوبوسی که رفت
پناه میبریم…
نه برای اثبات بودنمان
که برای گواهی زیستن میان نبودن
و شاید
همین سکوت باشد
که پژواک بودن ما را
بر سنگ سرد تنهایی زمان میکوبد
و میشکند
صدای سکوت ما را
در گوش عبور هیچ


