آن شنیدستم که در شهری قدیم
دو برادر یار بودند و ندیم
تا یکی را عشق حق در سر فتاد
رفت سوی غار و در سجده فتاد
سالها بگذشت و او غرق دعا
گوشهای بگزیده از مردم جدا
عاقبت از بهر رفع یک نیاز
رو به سوی شهر آورد چاره ساز
گفت اکنون آمدم سوی بشر
بهتر آید آن برادر را خبر
رفت بر دکان که ببیند روی دوست
دیدنِ روی برادرها نکوست
تا بدیدش بر دکان آن شیر مرد
شکر ایزد گفتی و تکبیر کرد
گفت ای مَحرم چرا نامحرمی
گو چه آوردی در این بیش و کمی
ای فدایت جان و ای سلطان من
ای تو هم درد من و درمان من
سوی حق رفتی، گزیدی اعتکاف
از کرامتها کمی کن اعتراف
گفت اینک ای برادر از خدا
دارمی اندک کرامت در خفا
این اَلک دِه تا پر از آبش کنم
ریختن گر خواهدی خوابش کنم
برگرفت و آن الک پر آب کرد
خرق عادت کرده و اعجاب کرد
آن الک را در هوا بردی چو دود
بی ستون بالای خود آورد زود
آب ماند و از میان آن نرفت
شور ربّانی بُد و دلهای تفت
ناگه از در مشتری آمد فرود
از ملایک بودی و اندر هبوط
قامتش بهتر ز سرو کاشمر
قوس زرین بر نهاده بر کمر
گیسوش چون قیر و اندر رقص بود
پیش چشمش لاژورد در نقص بود
صورتش همچون ملائک پیش عرش
بخت آن زاهد برآمد سوی فرش
لاجرم می ریخت آن آب از الک
هم الک افتاد از بام فلک
آن برادر گفت ای مرد خدا
از چه رو ایمان ز تو آمد جدا
مرد آن بِه در میان خلق شد
ور نه بی آبش چگونه غرق شد؟
گر خدا میخواست تنها میشدی
غرق اندوه و تمنا میشدی
آدمی بر جمع یابد امتداد
بی جماعت، مردمی ناید به یاد
زاهد آنکه در خلایق افتدی
در بدیها دور گردد از بدی
مردمی شرط است رندان را رفیق
تا مگر گردی ضعیفان را شفیق
آنکه خود را دور کرد از هر بلا
لاجرم در سختی آید مبتلا
در بلا آماده شاید مرد را
آشنا باشد طریق درد را
ارزش ایمان فرار از نَفس بود
گوشهای رفتن مگر از ترس بود
زهدِ با مردم ثوابش اعظم است
زهد با عزلت که بسیارش کم است
اعتکافی گر کنی محدود کن
آتش اماره را نابود کن
بازگرد اندر میان مردمان
شکر نعمتها نما اندر بتان
رنج دیدن شرط مردان خدا
مُلک ایمان از عمل مانَد به جا
باش ابراهیم اندر بتکده
عمر خود در آن بیابان سر مده
هیچ دیدی یک پیمبر معتکف؟
از میان مردمان شد منصرف؟
آن یکی گفت: ای برادر حق تو را ست
این کرامتها به حق لایق تو را ست
میسپارم کشتی دل دست حق
در میان مردمان و مست حق
تا کجا خواهد که ملاحی کند
کشتزارم گر که فلاحی کند
چون که یزدان زندگی بنیاد کرد
آدمی را در جماعت شاد کرد
چون ملایک میتوان تنها نشست
آدمی در جمع بالا شد ز هست
در میان خلق چون شد آدمی
میبسازد جان خود چون خاتمی
————————
دزفول
۱۴۰۴.۰۶.۱۲
۱۹:۱۴


